تبليغاتX
فانوسک های خاموش ...

فانوسک های خاموش ...

پرانتز را باز میکنم می نویسم پرنده ، پرانتز را نمی بندم ... بگذار پرنده آزاد باشد

 

تلنگر..

برای بارور شدن احساس تلنگرلازمه ...

گاهی احساسی پیش میاد که ناچاری تو دل خودت پنهونش کنی .

اما همیشه یک نفر از ته ته دلت خبر داره

میدونه چکار کردی و چی می خوای ...

شاید خودش اون احساس و واست رقم زده

 تا ازش بخوای...

بخوای که واسه همیشه پنهونش کنه

میشه از خدا بخوام این بار هم مثل همیشه ...     

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت9:35 قبل از ظهرتوسط اسما | |

 داستان کوتاه و زیبای کرم شب تاب...

روز قسمت بود . خدا هستی را قسمت کرد. خدا گفت چیزی از من بخواهید.هر چه باشد به شما خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده مهربان است.

و هر که امد و چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن , دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه بزرگی خواست و یکی چشمان تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی اسمان را.

در این میان کرم کوچکی جلو امد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم . نه چشمانی تیزو نه جثه بزرگ. نه بالی و نه پایی . نه اسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت , تنها کمی از خودت را به من بده.

و خدا کمی نور به او داد . نام او کرم شب تاب شد.
و خدا گفت : ان که نوری با خود دارد بزرگ است , حتی اگر به اندازه ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.

زیرا از خدا جز خدا نباید خواست.

هزاران سال است که او می تابد. روی دامن هستی . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا ان را به کرمی کوچک بخشید .

نویسنده : عرفان نظر اهاری

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت8:44 قبل از ظهرتوسط اسما | |

 

حس بد ..

اسما گفت:ایندفعه نوبت شماست مطلب آپ کنی

منتظرم ..

بهش گفتم: اسما جان خودت میدونی الان چقدر درگیرم؟

شاید نتونم بموقع مطلبمو آماده کنم

گفت: شما مدیری ، سعی کنی ، میتونی ...

 

 

... جلوی آکواریوم نشسته بودم و به ماهیا نگاه میکردم

خیلی آروم و بی غصه بودن

دیروز یکی از ماهیام مرد

خیلی ناراحت شدم

ولی اونا انگار نه انگار که دوستشون مرده یا اصلا اتفاقی افتاده

حتی جفتش که همیشه باهم بودن

هیچ غصه ای تو صورتش دیده نمیشد

 

دلم گرفته بود...

 به این فکر میکردم بد ترین حسی که میتونم داشته باشم چیه ؟

مریض بشم..؟

بیکار بشم..؟

عزیزمو از دست بدم ..؟

 آره همینه...

ولی آیا از دست دادن فقط به معنی مردنشه ؟

 

 

... بهم گفت تو منو دوست نداری

گفت بعد از این همه مدت فهمیدم اونجوری که فکر میکردم دوسم نداری..

درسته ، این بد ترین حا لتی بود که میشد برام اتفاق بیفته

خیلی برام سخته نتونم به اونی که بیشتر از همه دوسش دارم

بفهمونم که چقدر دوسش دارم ..

این یعنی شکست ..

یعنی نابودی ..

+نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت10:33 بعد از ظهرتوسط حمید | |

 

آزادی

یک لحظه فکر کن یک سایه ای ...

 حس می کنی که چه قدر سبکی ؟

هیچ کس نمیتونه یک سایرو بگیره

اسیرش کنه

همه جا هست ... همه جا می تونه بره ...

پس برو ... آزاد باش ... رها..........

برو جایی که هیچکس نباشه

جایی که هیچ بدی نباشه

جایی که همه با هم دوستد و عاشق هم اند

اونجا دیگه میتونی سایه آدمای خوب باشی

اونوقت تو هم خوبی ...

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط اسما | |

 

عشق

عشقهای مجازی فقط برای رسیدن به محبوب است

اما عشق پاک و بی پایان ، چیزی جز خود عشق نمی خواهد .

چه نادانند آنان که می پندارند

عشق زاییده ی معاشرتهای طولانی و رفت و آمدهای همیشگی ست .

 عشق حقیقی نتیجه ی درک متقابل دو روح است .

( جبران خلیل جبران )

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت10:36 قبل از ظهرتوسط اسما | |

دلخوشی ..

 

بازم بهار اومد

درختا شکوفه کردن

کوهها و تپه ها سبز و خرم شدن

این یعنی امید به ادامه زندگی..

دلخوشی برای فرداهای بهتر..

ما آدما به امید روزای روشنترو بهتره که زندگی میکنیم

و سختیها و ناملایمات روزگارو تحمل میکنیم

ولی بد بیاری وقتیه که فکرمیکنی اوضاع باید خوب بشه و ...

بی خیال

نمی خوام تو این سال همش حرفای ناامید کننده بزنم

امیدوارم سالی خوب و سرشار از موفقیت داشته باشین

 

 سال نو مبارک

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت1:29 بعد از ظهرتوسط حمید | |

 

لعنت به من ...

 

همیشه فکر میکردم دنیا قشنگه ، زندگی زیباست ، آدمها خو بند

ولی دیگه نه دنیا رو ، نه زندگی رو ، نه آدماشو ...

هیچ کدومو دوست ندارم


دیگه حالم از این دنیای لعنتی بهم میخوره

دنیایی که منو تو خودش زندونی کرده

و منو محتاج چیزای بی ارزش خودش کرده

***
خدا رو شاکرم بخاطر همه ی نعمتهایی که بهم داده

و تمام لطف هایی که تو این ۲۶ سال بهم کرده

ولی دیگه نمیخوام این دنیای کثیف رو

***
   لعنت به این دنیا                                                                  
لعنت به زندگی                    
                     لعنت به عشق
                                                              لعنت به من

            دنیا .... دوستت ندارم         

          

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت10:16 بعد از ظهرتوسط حمید | |

                                           سلام ...

     میدونم خیلی دیر اومدم

ولی باور کنین درگیر بعضی مشکلات زندگی بودم

نویسنده های وبلاگ هم گویا درگیر بودن و کاری نکردن

ولی به یاری خداوند و شما دوستان باز راه می افتیم

     دوستتون دارم ...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت11:30 بعد از ظهرتوسط حمید | |

205.jpg

آسمان همچو صفحه ی دل من

روشن از جلوه های مهتاب است

امشب از خواب خوش گریزانم

که خیال تو خوشتار از خواب است

 

خیره بر سایه ی وحشی بید

می خزم در سکوت بستر خویش

باز دنبال نغمه ای دلخواه

مینهم سر به روی دفتر خویش

 

آه... باور نمی کنم که مرا

با تو پیوستنی چنین باشد

نگه آن دو چشم شور افکن

سوی من گرم و دلنشین باشد

 

بیگمان زان جهان رویایی

زهره بر من فکنده دیده ی عشق

می نویسم بر روی دفتر خویش

"جاودان باشی ای سپیده ی عشق"

 

                                                               

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت11:20 قبل از ظهرتوسط حمید | |

گفتم توانایی نوشتن ندارم ...

گفت قلمت را در دستانت بگیر ...

گرفتم.

گفت قلمت را روی سفیدای کاغذ بگذار...

گذاشتم.

گفت از سخن قلبت بنویس و از احساساتت...

اما...

اما ، نمی داند که ...

نمی داند که هیچ قلمی قادر به نوشتن و هیچ کاغذی قادر به گنجاندن سخنان قلب نیست و بس ...

و تنها به او گفتم ...

هر کاه توانستی غروب و طلوع خورشید را با هم و در یک زمان ببینی ، آنگاه قادر به خواندن سخنان قلب یک انسان خواهی بود...

                                                                               

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت3:15 بعد از ظهرتوسط حمید | |